پیشگفتار – تهیه، تنظیم و انتشار؛ مهدی امیری یزنی
امیرحسین جوانی ، زادهٔ ۲۶ مرداد ۱۳۷۶ – تهران ، کارگردان، بازیگر و طراح تئاتر و شناخته شده به خاطر اجرای بلند مدت نمایش «در انتظار گودو» ( از ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۴) نوشته فیلسوف و نویسنده بزرگ اهل ایرلند است که در تهران و برخی شهرهای کشور روی صحنه رفته و با استقبال مخاطبان و منتقدان روبهرو شدهاست.
فعالیت حرفهای :
امیر حسین جوانی فعالیت تئاتری خود را با اجرای ‘‘در انتظار گودو’’ در جشنوارهٔ دانشجویی ثمر (۱۳۹۷) آغاز کرد. این نمایش بعدها در عمارت نوفللوشاتو، تماشاخانه هیلاج، کاخ هنر، هما، باغ کتاب و لبخند روی صحنه رفت و در مجموع بیش از ۵۰۰ اجرا داشت.
او همچنین در نمایشهایی چون ‘‘توپ شناور’’ و ‘‘سودولوس’’ (به کارگردانی سیامک صفری)، ‘‘دنکیشوت’’ (به کارگردانی جواد مولانیا)، ‘‘شپش’’، ‘‘اولافر آرنالدز’’ “در میان نهنگها”و… بهعنوان بازیگر، نویسنده یا دستیار کارگردان فعالیت داشتهاست.
جوایز و افتخارات :
• نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد، برنده بهترین گریم و بهترین اثر جشنوارهٔ دانشجویی ثمر برای نمایش ‘‘در انتظار گودو’’
• اثر برگزیده برای اجرای عمومی در عمارت نوفللوشاتو
• کاندید بهترین اثر بخش فجر پلاس، جشنواره بینالمللی تئاتر فجر
• دریافت دعوتنامه برای اجرا در فنلاند و ایتالیا
• اثر برگزیده جشنواره منولوگ افرا برای اجرای تور اروپایی
آنچه در ادامه می خوانید ماحصل گفتگوی چندین ساعته دبیر سرویس فرهنگی نشریه با آقای امیرحسین جوانی است:
- سلام، آقای جوانی از شما برای این فرصت که در اختیار نشریه و خوانندگان ما قرار دادید تشکر میکنم و به عنوان سوال اول در اجرای این نمایشنامه به کارگردانی جنابعالی در ریتم و فرم به صورت غیر مستقیم حس و حال و حال و هوایی به مخاطب انتقال داده می شود که تا دو سوم مدت زمان اجرا یک نوع کسالت، بی حوصلگی و حتی بی معنی بودن این دو سوم از کار برداشت می شود، تا جاییکه شاید خیلی ها با تماشای این مدت زمان احساس کنند که انگار به تماشای یک نمایشنامه بی در و پیکر و بی محتوا نشسته اند و با خودشان مرتب تکرار می کنند یعنی چی، بالاخره که چی، تا اینجا که ما چیزی نفهمیدیم یعنی بعد از این قراره چی بشه و چی قراره بفهمیم. اما تقریبا در یک سوم پایانی اجرا متوجه می شویم که این کسالت و بی حوصلگی عمدا و دقیقا با همین منظور در ریتم و اجرای نمایش طرح ریزی شده تا مخاطب را دقیقا با یک نوع کسالت که در ذات زندگی و این جهان است روبرو کند، این ریتم و این شکل از اجرا آیا در متن نمایشنامه و توسط نویسنده به همین شکل گنجانده شده یا اینکه شما با ذهنیت و برداشتی که از مفاهیم نمایشنامه داشتید این ریتم را در اجرا طراحی کردید و چگونه این ریسک را کردید که با این ریتم و اجرا نمایشنامه را پیش ببرید، چون ریسک بزرگی بوده و مطمئنا درصدی از تماشاچی ها در ابتدا این ذهنیت برایشان شکل می گیرد که کارگردان خواسته یک متنی را اجرا کند اما انگار از دستش در رفته و نتوانسته معنی و مفهوم دقیق نمایشنامه را پیاده کند، اما در پرده دوم متوجه می شود که این موضوع کاملا در نمایشنامه به همان صورت است و کارگردانی شما و بازیگران و گروه کاملا حرفه ای از پس اجرای نمایشنامه ای با محتوای فلسفی و سنگین برآمده است که بتواند مخاطب را روی صندلی نگه دارد؟
بله کاملا درست است و در نمایشنامه اصلی که در دو پرده نوشته شده است این احساس کسالت در پرده اول وجود دارد و در پرده دوم چه بسا بیشتر هم می شود. چون عنصر درام یا همان عنصر داستان در نمایشنامه در انتظار گودو به هیچ عنوان وجود ندارد و این عدم وجود عنصر داستان در نمایشنامه تا جایی پیش رفته است که حتی پرسوناژها در مورد چیزهای خیلی بی معنی و احمقانه که هیچ ارتباط معنایی هم با هم ندارد حرف می زنند و در پرده اول اجرا با همان ریتمی که در نمایشنامه وجود داشت سعی کردیم تماشاچی نمایش را کاملا در وضعیت کسالت انسان امروزی در برابر گذشت زمان قرار دهیم و نمایش در یک حالت تعلیق دائمی اجرا می شود. هیچ نقطهی اوجی وجود ندارد و هیچ گره ای باز نمیشود و هیچچیز پیش نمیرود. این ریتم دقیقا در نمایشنامه ساموئل بکت وجود دارد و انتظار را جایگزین کنش کردیم و انتظار، هسته مرکزی نمایشنامه در انتظار گودو است. ولادیمیر و استراگون تمام وقت خود را صرف انتظار برای گودو میکنند، اما این انتظار، بیپایان و بینتیجه است. بکت از این مفهوم برای تصویر کشیدن بیمعنایی زندگی استفاده میکند. انتظار در این نمایشنامه نمادی از تعلیق زندگی انسانهاست؛ جایی که افراد همواره امیدوارند چیزی یا کسی بیاید و معنایی به زندگیشان ببخشد، اما این انتظار اغلب بیهوده است.
- به نظر می رسد نمایشنامه در انتظار گودو از آن دست نمایشنامه هایی است که هر گونه دخل و تصرف و اعمال نظرات شخصی کارگردان و سایر عوامل ممکن بود به انتقال و تاثیرگزاری موضوع و محتوای مورد نظر نویسنده تاثیر معکوس بگذارد، شما تا چه اندازه به متن نمایشامه چه در موضوع و دیالوگ ها و چه در طراحی و دکور و نور و غیره وفادار بودید و آیا دخل و تصرفی که قابل توجه باشد را در اجرا اعمال کرده اید؟
در پرده اول کاملا به متن نمایشنامه وفادار بودیم اما در پرده دوم بر خلاف متن اصلی نمایشنامه که چه بسا کسالت آورتر از پرده اول است ما یک مقدار زیادی رویکرد را عوض کردیم و فکر می کنم شما هم متوجه شده باشید که انگار دو کارگردان این نمایش را کارگردانی کرده اند و در پرده دوم نوع اجرایی که من کارگردانی کردم شاید یک مقدار ضد بکت تلقی شود، چون ریتم اجرا بر خلاف ریتمی که در نمایشنامه بکت وجود دارد کمی تندتر می شود و یک سری اتفاقات که تماشاچی را از حالت رخوت درمی آورد وجود دارد و حتی موزیک هم پخش می شود، چون این کسالت و تکرار و تشدید آن در پرده دوم را اگر قرار بود با وفاداری به متن اصلی نمایشنامه اجرا کنیم تصور می کنم که از حوصله و تحمل تماشاچی امروزی خارج بود و فکر می کنم در آن صورت نود درصد تماشاچی ها سالن را ترک می کردند و این همان پاسخی است که می خواهم به آن بخش از سوال شما بدهم که چرا پرده اول نمایش اینقدر کسالت بار اجرا می شود و در پرده دوم کمی متفاوت تر می شود. تلاش من این بود که مفهوم رخوت و کسالت در جان تماشاچی بنشیند نه در بیرون از ذهن تماشاچی و به همین دلیل است که علیرغم کسالت آور بودن نمایش، به ندرت شاهد بیرون رفتن و ترک سالن توسط تماشاچی هستیم، چون تلاش کردیم این کسالت را در درون و در تفکر و احساس تماشاچی بوجود بیاوریم، نه در بیرون از ذهن او.
- من در اجرای امشب در مجموعه تئاتر لبخند موردی از ترک سالن توسط تماشاچی ندیدم اما آیا در اجراهای دیگر و در سالن های دیگر و یا در اجراهای شهرستان موردی داشتید که تماشاچی حوصله اش سر برود و سالن را ترک کند؟
بله مواردی از ترک سالن هم در تهران و هم در شهرستان ها در اجرای نمایش داشتیم که بیشتر قبل از شروع مونولوگ لاکی یا همان شخصیت برده است و تعدادی از تماشاچی ها تا پیش از این مونولوگ حوصله شان سر رفت و سالن را ترک کردند، اما با شروع مونولوگ لاکی که یک نورپردازی و تحرک بیشتری وجود دارد، حتی آن دسته از تماشاچی هایی که شاید قصد ترک سالن را داشتند متوجه مفهوم اصلی نمایشنامه و اجرا شده و در سالن باقی ماندند و ضمنا در نمایشنامه اصلی دیالوگ شعرگونه یک سگ ناز دردونه فقط دو بار گفته شده است و من با تکرار بیشتر این دیالوگ در اجرا سعی کردم با قلقلک بیشتر تماشاچی را از آن رخوت و کسالت پرده اول بیرون بیاورم که کاملا هم جواب داده است و حس متفاوت تماشاچی بعد از شنیدن چند باره ی این شعر را در اجرا کاملا متوجه می شویم و او بارها این شعر را با لحن خسته و یکنواخت تکرار میکند، انگار برای اینکه زمان نایستد. تماشاچی بر اساس فلسفه و محتوای نمایشنامه باید در حین تماشای این نمایش دقیقا باید در وضعیت پرسوناژهای نمایشنامه که کاملا منتظر، گیج و بیخبر هستند قرار بگیرد و هر تماشاچی در صندلی خودش به دنبال معنای متفاوتی باشد اما کمکم می فهمد که انتظار خودش پیام نمایش است و هیچ اتفاقی از بیرون قرار نیست بی افتد و بلکه بر عکس این اتفاقی که منتظرش هست باید از درون بی افتد و این امید چاره ای است در گذر از بی هدفی در جاده زندگی که به اشتباه از واژه ابزورد به فارسی پوچی و پوچ گرایی ترجمه شده است در صورتی که ترجمه درست ابزورد توقف است و برعکس پوچی پوچی است که به نوعی واداشتن انسان به حرکت و تفکر ترجمه و تفسیر می شود .
- تقریبا و تا جایی که بنده به خاطرم هست در این اجرا هیچ عنصر زنانه ای دیده، شنیده و یا حتی اشاره ای به آن نمی شود، آیا این بدان معنی است که نویسنده معتقد است در این جهان فقط مردها در این وضعیت انتظار و کسالت و نا امیدی قرار می گیرند و زن ها از این قضیه مصون هستند یا اینکه منظور از نبدون عناصر زنامه این است که حتی زن هم نمی تواند ذره ای از مفهوم امید، انتظار و چاره و نجات برای مردهای گرفتار در این وضعیت باشد.
خوب ببینید اجراهایی در زمان حیات نویسنده بوده که کارگردان ها از بازیگر زن و گنجاندن پرسوناژ زن استفاده کرده بودند که آقای ساموئل بکت با اعتراض ورود کرده و جلوی اجرای نمایش را گرفته است و حتی وجود مشکل و بیماری پروستات که یک بیماری و مشکل تقریبا مردانه است در شخصیت ولادیمربه ما کاملا تاکید می کند که این شخصیت را الزاما باید یک مرد بازی کند اما برداشت شخصی من این است که در عین اینکه هیچ زنی در متن و اجرای این نمایشنامه وجود ندارد اما این نمایشنامه یک نمایش کاملا تمثیلی و نمادگرایانه است و ذهنیت رئالیستی ندارد و نمی توان به طور قطع و یقین این گونه تفسیر کرد که این نمایشنامه یک نمایشنامه کاملا مردانه است و این نمادگرایی را در نوع انتخاب اسم پرسوناژها مثل دیدی و گوگو که اسم هایی غیر کلاسیک و خارج از عرف و سلیقه عامه مردم کل اروپا و حتی آمریکا هست و منظورم اسامی مثل جک و مایکل و غیره هست را می توان مشاهده کرد، پس بنابر این حتی زن ها هم پرسوناژ این نمایش و هم مخاطب این نمایش هستند و نمایشنامه می تواند یک تعبیر و برداشت فرا جنسیتی و جهان شمول تر داشته باشد چون به هیچ زمان، مکان و حتی زبان خاصی هم تاکید ندارد.
- دکور تک درخت در نمایشنامه دقیقا با همین شکل و شمایل وجود دارد یا اینکه نظر و سلیقه شما تغییراتی در آن داده است؟ منظورم تک درختی است که شاخ و برگش از بند تنبان تشکیل شده است که شخصیت های نمایش می خواهند خودشان را با بند تنبان خودشان دار بزنند و پشیمان می شوند و بند تنبان را به شاخه درخت آویزان می کنند؟
بنده خودم چون طرفدار مینیمالیسم هستم معتقدم در هنر تئاتر و نمایش هر چقدر دکور و اشیاء صحنه کمتر باشد، تخیل و تصورات تماشاچی بیشتر می شود و در نمایشنامه به یک تک درخت خشک در یک جاده اشاره شده است و بنده سعی کردم یک درخت کاملا انتزاعی که در بدو ورود تماشاچی به سالن دیده می شود را در اجرای این نمایش طراحی کنم که تماشاچی نتواند تا پیش از بخش پایانی نمایش، اجزاء تشکیل دهنده این درخت رایبه وضوح تشخیص بدهد و در نهایت با بند تنبانی که پرسوناژهای نمایش به آن آویزان می کنند تازه متوجه فرم و اجزاء تشکیل دهنده درخت می شود و ممکن است تعابیر و تفاسیری زیادی از آن بشود کرد و حتی می توان آن را تمثیلی از مسیح مصلوب شده نیز قلمداد کرد.
- به جز شخصیت های استراگون و ولادیمیر در این نمایش بقیه شخصیت از وضعیت خودشان یا راضی اند و یا هیچ گلایه ای ندارند، مثل شخصیت پوزو که ستمگر و برده دار است و شخصیت لاکی که برده است و از این موضوع تعابیر و تفسیرهای زیادی می توان کرد اگر ممکن است شما نظر و دیدگاه خود را در این مورد بیان کنید؟
لاکی یک برده است و از برده بودن خودش کاملا راضی هست و هیچ اعتراضی ندارد و در جوامع مختلف دنیا و همین کشور ما نیز آدم هایی با این خصوصیات می بینیم که با همین وضعیت اسفناک اقتصادی صبح زود از خواب بیدار می شوند و در داخل تاکسی و مترو و اتوبوس چرت می زنند و به سرکار می روند و یک حقوقی دریافت می کنند که به هیچ عنوان متناسب و جوابگوی نیازهای خود و خانواده شان نیست و فقط غدا می خورند و می خوابند و فقط زنده اند و به نوعی گرفتار در یک وضعیت برده داری نوین در سیستم مدرنیته امروزی قرار گرفته اند، اما با این حال از این وضعیت کاملا راضی اند، اما از نظر فیلسوفی مانند ساموئل بکت، این وضعیت ناراحت کننده است و بکت برای انسان در دنیا جایگاه بالاتر، والاتر و بهتری را تصور می کند.
- و اما سوال پایانی و یک سوال تکراری، در پرده دوم نمایش شما رقص لاکی که پیش از این خیلی مضحک و بی معنی و بدون هیچ ظرافت خاصی اجرا می شود با رقص نوری که شما در صحنه پخش می کنید بسیار زیبا و جذاب می شود، آیا می توان بر اساس همان سوال و جواب تکراری و قدیمی شباهت گودو به گاد که عبارت لاتین خدا هست و برای خیلی ها پیش آمده است، این نور و منبع این رقص نور را خدا و آمدن خدا به زندگی آدم ها تشبیه کرد؟
فکر نمی کنم چون از خود ساموئل بکت هم وقتی این سوال را می کنند با قاطعیت می گوید که اگر منظور من خدا بود به وضوح به جای گودو عبارت گاد یا همان خدا را به کار میبردم و این نور می تواند هر چیزی باشد که انسان برای یافتن امید و دست یافتن به آرزوهایش به آن متوسل می شود و هدف بنده نیز از اجرای این رقص نور مورد نظر شما باز گذاشتن یک فضای نامحدود و بی کران برای تماشاچی بود تا هر کسی از ظن خودش بتواند منبع این نور را کشف کند و یار ما شود.





















































































































































معاون ویژه استاندار البرز و فرماندار شهرستان کرج؛


























































































































































https://shorturl.fm/PR8Km
https://shorturl.fm/fE6Rt
https://shorturl.fm/12UvA
https://shorturl.fm/rYGCK
https://shorturl.fm/59K09
https://shorturl.fm/bgg5V
https://shorturl.fm/E9T46
https://shorturl.fm/Lx7e0
https://shorturl.fm/iBbJA
https://shorturl.fm/ySwrf
https://shorturl.fm/PHtlr
https://shorturl.fm/i2EqA
https://shorturl.fm/Mds02
https://shorturl.fm/0GIHZ